نخستین تَرک در سازهی مدیریت، زمانی ایجاد نمیشود که سازمان اشتباه میکند؛ بلکه زمانی ایجاد میشود که مدیر، دیگر بهای اشتباهش را نمیپردازد.
از همان لحظه، یکی از مهمترین سازوکارهای یادگیری از کار میافتد.
هرگاه میان #تصمیم و #پیامد آن فاصله بیفتد، واقعیت دیگر توان اصلاح تصمیمگیرنده را از دست میدهد.
کسی که هزینهی خطاهایش را دیگران میپردازند، بهتدریج نهتنها به تصمیمهای خود، بلکه به قضاوت خود نیز اطمینان پیدا میکند.
از اینجا به بعد، مسئله فقط یک تصمیم اشتباه نیست.
یک الگوی ذهنی متولد شده است.
اطمینان، جای تردید را میگیرد.
دفاع از باورها، جای یادگیری را.
و روایت مطلوب، جای واقعیت را.
در چنین وضعیتی، سازمان با کمبود اطلاعات روبهرو نیست؛ بلکه با توهم دانایی روبهرو است.
و این همان نقطهای است که نخستین ترک، آرام و بیصدا در سازهی مدیریت شکل میگیرد.
سازمانها معمولاً با یک تصمیم اشتباه فرو نمیریزند؛ بلکه با خطاهایی فرو میریزند که دیگر هیچکس هزینهی واقعی آنها را احساس نمیکند.
در تجربه شما، کدام نشانه زودتر از همه خبر میدهد که یک مدیر، ارتباط خود را با واقعیت از دست داده است؟
( با تشکر از جناب آقای رستم مجد مشاور توسعه مدیریت و تحول سازمانی)