نمونه سوالات استخدامی
خانه >> مدیریت >> حکایت مدیریتی >> نامه ای به خدا

نامه ای به خدا

بازدیدها: ۸۵

یک روز کارمند اداره پست که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه‌ای شدکه روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بودنامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند و وقتی نامه را باز کرد اینطور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق نا چیز بازنشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که ۱۰۰دلار در آن بود دزدید و این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم و هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد و نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند .

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند .

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند و مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی …

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان نامرد اداره پست آن را برداشته اند !!

print

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

زناشویی