نمونه سوالات استخدامی
خانه >> مدیریت >> حکایت مدیریتی >> مَردی و مَردانگی

مَردی و مَردانگی

بازدیدها: ۱۰۶

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید و از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد و با او گرم گرفت و در حالی که گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم ولی تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری را من خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند و جوان سوار شد و درحالیکه سعی می کرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و فرار کرد .

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است پس تصمیم گرفت و فریاد زد و گفت : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو !!!!

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان!!!

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو بر نخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

جوان با تعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی در بین ما بمیرد.

print

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

زناشویی