خانه >> مدیریت >> حکایت مدیریتی >> تصمیم نسنجیده

تصمیم نسنجیده

مرشدی برای افزایش سطح علوم فرزند خود، وی را نزد حکیم فرزانه ای فرستاد تا مدتی شاگردی ایشان را نماید و به همین علت توصیه نامه ای نوشت و بدست فرزندش داد .

فرزند شیخ بعد از یافتن محل زندگی ان حکیم ، وارد باغ  بزرگی که منزل  بسیار مجللی در آن قرار داشت  که حجره ها و اطاق های زیبا و زیادی در آن بود .  فرزند شیخ بعد از معرفی خود نامه را بدست استاد حکیمش داد .

حکیم پس از احوالپرسی وعرض ادب و ارادت در حق پدر، به شاگرد جدید خود برای شروع کلاس درسش چنین گفت : اکنون که من شاگردانی دارم و در حال تدریس میباشم شما در اطاق ها و حجره ها گردش کن تا فراغتی حاصل شود آنگاه به تدریس می پردازم .

اما قبل از شروع گردش علمی، وی یک قاشق را بدست او داد سپس چند قطره روغن درون آن ریخت و گفت فقط حواست باشد که روغن آن بیرون نریزد .

فرزند شیخ بعد از ساعتی گردش و بازدید از محوطه  نزد حکیم بازگشت و در حالی که هنوز قاشق بهمراه قطرات روغن درون آن در دستش بود .

حکیم گفت : بگو چه چیز های زیبائی را دیدی ؟ 

شاگرد گفت : حواسم را جمع کرده بودم تا روغن نریزد و متوجه اطراف نبودم . 

دیگر بار حکیم گفت : سعی کن از اطراف هم سود برده و دوباره به گردش برو ، این بار خیلی به روغن درون قاشق توجه نکن ، شاگرد پس از مدتی دوباره نزد حکیم بازگشت اما با قاشق تهی از روغن .
در این وقت استاد به شاگرد گفت : درس اول ما این است که باید تمام جوانب را با هم در نظر بگیریم و یک سونگری و افراط و تفریط هر دو ما را از رسیدن به واقعیتها دور می سازد و باعث می گردد که تصمیم نسنجیده بگیریم .

( با تشکر از جناب آقای گل محمد باقری برای مطلب ارسالی)

print

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

فریب دنیا

چوپانى به مقام وزارت رسید و هر روز بامداد بر مى‌خاست و کلید بر مى‌داشت ...