خانه >> مدیریت >> حکایت مدیریتی

حکایت مدیریتی

آثار مدیریت بر مورچه

مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش رو شروع می‌کرد وبا خوشحالی میزان زیادی تولید می‌کرد .رئیسش که یک شیر بود ، از این که می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ ...

ادامه مطلب »

وعده لباس گرمت!!

پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخورد و گفت : سردت نیست ؟ نگهبان در جواب گفت : عادت دارم قربان ! شاه گفت : میگویم برایت لباس گرم بیاورند .  اما شاه فراموش کرد! صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار قصر ...

ادامه مطلب »

پادشاه یک چشم و یک پا

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت و به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

ادامه مطلب »

مرزعه سیب زمینی

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد و او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود زیرا تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود و تصمیم گرفت نامه ای برای پسرش بنویسد و وضعیت را برای ...

ادامه مطلب »

زیبایی انسان

اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.

ادامه مطلب »

قانون قورباغه پخته

اگر قورباغه‌ای را به همراه مقداری از آبی که در آن زندگی می‌کند در ظرفی بریزید و آب را به آرامی گرم کنید خواهید دید که قورباغه به گرم شدن آب عکس‌العملی نشان نمی‌دهد تا آن که آب جوش می‌آید و قورباغه می‌میرد.

ادامه مطلب »
bigtheme