نمونه سوالات استخدامی
خانه >> مدیریت >> حکایت مدیریتی

حکایت مدیریتی

بازاریابی به سبک ملانصرالدین

بازدیدها: ۷ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگ و حماقت او را دست می‌انداختند!!! موضوع از این قرار بود که مردم به او دو سکه نشان می‌دادند که یکی طلا بود و یکی نقره !!! اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد .

ادامه مطلب »

نامه ای به خدا

بازدیدها: ۷۹یک روز کارمند اداره پست که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه‌ای شدکه روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بودنامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند و وقتی نامه را باز کرد اینطور نوشته شده بود ...

ادامه مطلب »

فریب دنیا

بازدیدها: ۱۶چوپانى به مقام وزارت رسید و هر روز بامداد بر مى‌خاست و کلید بر مى‌داشت و درب خانه پیشین خود را باز مى‌کرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى‌گذراند سپس از آنجا بیرون مى‌آمد و به نزد امیر مى‌رفت.

ادامه مطلب »

پادشاهی با یک چشم و یک پا

بازدیدها: ۵۶پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت و به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

ادامه مطلب »

هدف زندگی انسان

بازدیدها: ۴۰ سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند و سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگهان سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند و بعد، آنها را جمع کرد و در اتاقی ...

ادامه مطلب »

اسحاق مخالف

بازدیدها: ۲۷عالمی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه، به جز اسحاق، که همیشه با تفسیرهای او مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد.

ادامه مطلب »
زناشویی